آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

249. 16 ماهگی و روز کودک

عزیزکم دیروز 16 ماهت تموم شد♥ 16 ماهه که زندگیمون رنگ و بوی جدیدی گرفته ... درسته بعضی روزا از دستت کلی شاکی میشم یکیش همین دیروز که مامان حالش خوب نبود و تو هم تا تونستی اذیت کردی ... تو کل روز اصلااااا نخوابیدی ولی فدای سرت 1 روزه دیگه!  امروز روز کودک ه ... روزت مبارک مامانی :* درهمین راستا قراره امروز هرکاری دلت میخواد بکنی ولی خداییش دیگه جیغ نزن که لپتاپی که انداختی رو دوباره بذارم رو میز که باز بندازیش! جنبه داشته باش!  حالم خوب نیست:( در راستای هرکاری دوست داری بکن! رفتیم تو پارکینگ و حیاط ... راستی حیاط رو تازه کشف کردم! آخه اینجا دو طبقه پارکینگ داره و ما تو پارکینگ بالایی هستیم و حیاط تو پارکینگ پایینی! ...
16 مهر 1392

248. کارهای امیتیس

پریروزا از خواب که بیدار شدی طبق معمول اومدی رو شکم من نشستی که من دستات رو بگیرم و به چپ و راست تکونت بدم! این کار شدیدا آرومت میکنه تو هرحالتی اعم از گریه های وحشتناک و غیره باشی آروم میشی ... پوشکت پر پر بود ... میگم این چیه؟ جیش ه؟؟؟ برگشتی میگی جیشششش و شدید خوشت اومده بود و هی تکرار میکردی هههه خلاصه که بچه م جیشش رو میگه :)) موقع خوابیدن باید دستهات رو بگیریم ... قدیما برای وول خوردن زیادیت این کار رو میکردیم و تو عادت کردی ... حالا میخوای بخوابی تا دستت رو نگیریم هی میگی ا ا تا بگیریمت:* پنجشنبه خاله نسرین بابا مرتضی اومد پیشمون با پرنیان ... برات این عروسکها رو آوردن:)   پنجشنبه شب با مهسا اینا رفتیم دماوند و جمعه هم د...
14 مهر 1392

247.این چند روز

واااای بالاخره بعد از 2 سال رفتم سینما! خیلی دوست داشتم فیلم هیس دختران فریاد نمیزنند رو ببینم ... 5شنبه بطور کاملا یهویی تصمیم گرفتم آمیتیس رو بذارم پیش مامان و بریم سینما ... از اونجایی که تنهایی نمیچسبه با مونا و کیوان قرار گذاشتیم سانس 11:15 سینما آزادی رو بریم ... خلاصه بعد از شام رفتیم خونه ی مامان اینا و با کلی دوز و کلک آمیتیس رو گذاشتیم و در رفتیم :) مونا اینا ولی نتونسته بودن درسا رو بپیچونن و آورده بودنش ... اونم طفلی خواب بود و هم کیوان اذیت شد و هم خود بچه ... ولی به من چه خخخخ فیلمش یعنی عالییییییییییییییییییییییی بود ... از عجایب بود همچین فیلمی با این توضیح واضحات در این فضای بسته ی مسخره ... با اینکه همه جور آدمی نمیبیننش ...
7 مهر 1392

246.دختر شیطون بلا!

تازگیا زورگو شدی اساسی ... هرچی میخوای با جیغ و داد باید صاحب بشی که البته در شرایط جیغ و داد عمرا صاحبش نمیشی!!!  چند روزه توی صندلی ماشین که میذارمت - یا درکل در عقب که باز میشه! - وحشتزده ما رو نگاه میکنی و جیغغغغغغغغغ و اشک گوله گوله !!! چند بار اشکهات رو تحویل نگرفتم ولی مگه اعصابم پولادینه؟ تمام طول مسیر و جییییییییییییییییغ میزنی هی هم صدات میره بالا:( خوب کم میارم و بغلت میکنم مث خانوما میشینی و اصلا انگار نه انگار تو بودی این کارا رو میکردی! دست به هیچی هم نمیزنی:( خوب مامان اینجوری تنهایی نمیتونیم بریم بیرون!!! دیروز رفتیم بهار ... یه سری خورده ریز برات گرفتم ...  اول این لوازم تو حموم! این لاکپشته یه نخ پشتشه میکشی...
4 مهر 1392

245.بوی ماه مدرسه

امروز اول مهر ماه ه و شدید یاد قدیما افتادم!  مدرسه رو دوست داشتم ولی درس خوندن رو نه:)) صبح ها از خواب بیدار شدنم مصیبت بود ... بابا میخواست بره سرکار میومد چراغ اتاق من رو روشن میکرد بعد تلویزیون رو هم روشن میکرد با صدای نسبتا بلند! یه روزایی صبح زود تام و جری پخش میکردن که با جدیت پامیشدم ببینمشون! بقیه ی روزا با صدای تبلیغ گالینابلانکا بیدار میشدم هههههههه گالینابلانکا قل قل قل قل :)) نور چراغ هم میفتاد تو چشمم و سردرد میگرفتم ههه ولی هرچی به بابا میگفتم گوش نمیکرد که البته اگه این کار رو نمیکرد بیدار نمیشدم عمرا:)) همیشه صبح ها بابا صبحونه رو آماده میکرد و میرفت ولی ما هیچکدوممون اهل صبحونه خوردن نبودیم! خونه ی ما تو یه شهرک کو...
1 مهر 1392

244.قار قار

امشب خونه ی مامانی بودیم ... داشتم عوضت میکردم همینجوری بی هوا گفتم کلاغه میگه؟ اصلا مطمئن نبودم که چی میگی ... اصولا باید میگفتی بع بع :)) طبق این چند روزه ولی در کمال تعجب گفتی قا قا:* جالبه که چندین روزه اصلا کلاغه رو باهات تمرین نکرده بودم! 2-3 بار گفتی ولی بعدش دوباره شد بع بع :)) امروز رفتیم خونه ی مامان زندایی سیما ... که خودش اصرار داره بهش بگی زندایی سیما جون خخخخخخخخ خیلی باهات بازی میکنه و تو هم شدیدا دوستش داری:) اهان عمه فاطی هم بود و شب مهرداد نیز اومد ... همین دیگه!  آهان دیروز یه کم سقم یا بقولی همون سقفم :)) میخارید یه ذره از شربت زادیتنت خوردم ... تا شب گیج میزدم:( چجوری میخوری تو ؟؟؟
27 شهريور 1392

243. بوس

اول از پریروز بگم ... صبح زنگ زدم از دکتر وقت گرفتم ... بعدازظهر تو راه برگشت از دماوند غرغر میکردی ... کلا وقتی تو صندلیت نیستی همش اذیت میکنی - البته تو صندلیت هم باشی بعضا اذیت میکنی ها :) - رختخوابت رو پهن کردم عقب ماشین و خوابوندمت باهات بازی کنم ... داشتی میخندیدی که ته دهنت دیدم 4 تا سفیدی ریز هست ... طفلکم دندون کرسی درمیاوردی؟ بمیرم برات :* خلاصه گفتم در هر حال برای چکاپ ببرمت ... رفتیم یه دختر کوچولوی نازی اونجا بود که شدید منو یاد بچگیای غزاله مینداخت ... همونجور سبزه و خوشکل و خنده رو ... از تو کوچیکتر بود ... هی میومد بغلت میکرد و بوست میکرد و من کلی غصه خوردم چون تو بلد نیستی بوس کنی ... فقط بلدی بوس بدی :* خلاصه دکتر از قد...
25 شهريور 1392

آرام

سه شنبه مامانی اومد پیشمون بعد هم دایی افشین و آنیتا اومدن عصری هم رفتیم آرایشگاه موهات رو کوتاه کردیم :)   چون تو محل قدیمیمون بودیم تا ما تو نوبت آرایشگاه بودیم مامانی رفت خونه ی دوستش ... بعد که رفتیم دنبالش چند تا گربه اونجا بودن که از آدم نمیترسیدن! تو هم حسابی باهاشون بازی کردی!   4شنبه عصری رفتیم شهروند ... تو دیدی 1 بچه تو این چرخها نشسته دست بابا رو گرفتی رفتین یه دونه پیدا کردین و نشستی و بابا هلت میداد ... بعد تا وایمیستاد غر میزدی و خودت رو تکون تکون میدادی یعنی راه برو:))   راستی چند روزه به به میگی :* اول میگفتی به مه ♥ ولی الان شده به به♥♥♥  5شنبه هم با افشین این...
22 شهريور 1392

241.آمیتیس و تشکش!

خیلی بانمک حس مالکیت داری رو تشکت!  رفته بودیم دماوند خاله ی من تشکت رو تا زد گذاشت گذاشت زیر دستش رفتی دستشو میکشی میگی منه! :* یه بار هم با لیلا اینا رفته بودیم دماوند ... تشکت رو انداختم که بیای شیر بخوری ... سپهر زودتر اومد خوابید و شروع کرد به چای خوردن! بعد تمام اون مدت داشتی جیغ میزدی و غر میزدی و من نفهمیدم چته! تا سپهر بلند شد حالت خوب شد! :) الانم من خوابیدم رو تشکت و اومدی انگشت کردی تو چشمم تا بلند شم :)  قربونت حس مالکیتت برم من:*
19 شهريور 1392